صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:26  توسط حمید
|
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها
ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت هر وقت خواستي ببيني کسي دوستت داره توي چشماش
زل بزن تا عشقو توي چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو
انداخت پايين و يه لحظه رفت
تو فکر بدون که بدون تو ميميره

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:23  توسط حمید
|
شب بود و دل در تاب تب
من بودم تو بودی و گریه
شب رفت وتو رفتی ومن ماندم وگریه
انتظار های بیهوده
روزهای بی تقدیر
و
بازهم،گریه
گریه، گریه، گریه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:33  توسط حمید
|
من و كاش كاشهاي بي هوده
تا بوده همين بوده
و تو، واژه بي اعتمادي
تا هست همين هست
و سبد سبد ز ندگي رو به انقراض
كاش كسي مي فهميد!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:31  توسط حمید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:47  توسط حمید
|
دوستی ای عجیب
در یاین زمانه که دیگر عشق مرده است و معنایی پیدا نمی کند و همه در عالم دوستی
های شوم و حوسانه غرق شدهاند میخواهم از دوستی ای عجیب و پاک برایتان بگویم تا
شاید در ذهن های شما هم اندیشه ای تازه خلق شود .
همه فکر می کنند دوستی تنها باید میان پسر و دخترها باشد که به نظر من سخت در
اشتباه اند .
قصه دوستی ما (( حمید و حسین )) انقدر برایمان جالب است که همه در حیرت این
دوستی مانده اند .
دوستانی که گذشته شان یکی ٬ تحصیلشان یکی ٬ شغل یکی ٬ مشکلات یکی ٬ رفیق یکی٬
لباس یکی٬ در آمد یکی٬ بحث یکی ٬ عشق یکی ٬ احوال یکی٬ رویا یکی٬ قلب یکی٬
فکر یکی٬ خورشید و ماه یکی ٬ اسمان یکی٬ خدا یکی٬ نفس یکی٬ روح یکی٬
باشد را چه اسمی برایش می گذارید ؟؟؟؟
و این است رفاقتی عجیب و پایدار
اگر برای همین رفاقت ها ارزش زیادی قائل شوید نیاز به جنس مخالف دیگر نیست
دوستیهاما ن را برای شما سر لوحه کرده ایم تا استفاده کنید 
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:54  توسط حمید
|
تو را من همیشه چشم در راهم
عشق را دوست دارم اگر عاشقم تو باشی
زندگی را دوست دارم اگر تو با من باشی
تو همانند ستاره ای هستی که شب تاریک من را روشن می کند
عشق با تو معنا پیدا می کند
واژه زندگی با تو شکل می گیرد
اما ای نازنین بدان که همواره تو را در سرحد جنون دوست دارم و همیشه در قلبم وجود داری
من همیتو را چشم در راهم من همیتو را چشم در راهم

باز من ماندم وخلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که باحسرت ودرد
رفت وخاموش شد درگور
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:59  توسط حمید
|
نظری دوستانه
در این دنیا داشتن چیزهایی هست که باعث امید و دتخوشی انسان ها به فردا می شود که کمتر کسی این را
انکار کند . چیزی که بتواند شما را در لحظه های سخت در موقعیت های غریب به فرداهایی زیبا و پرنشاط
پرواز دهد و ان میتواند یک دوست همیشه همراه باشد
دوستی ای که هر چند فاصله جدایی شما را پر کرده باشد در این وسط حسی باشد که به شما بگوید این
فاصله ها خیلی کم است چون دلها و فکرها با هم یکی اند .
خوشبختانه من در طی ۱۰ سال دوران نوجوانی و جوانی دوستی همدل و هم زبان داشته
ام ( حسین )نام اوست که هنوز هم همراه و هم دل با من است و این با هم بودن وقتی
معنا پیدا می کند که در موقعیت دوری از همدیگر محبت و اشتیاق به یکدیگر بیشتر شود
که بین ما همین طور هم هست
من شاکر از خداوند هستم که اینچنین دوستی را نصیب من کرده
در این جا هم دست گرمش را میگیرم و او را می بوسم
بیائید برای دوستی هایمان ارزش بیشتری قائل شویم

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:53  توسط حمید
|
کاش الان اغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پرازاندوه واسه دل شکستگیم بود
ارزوم اینه که دستام توی دستای توباشه
تنگی این دل عاشق با نوازش توواشه
واسه چی خدا نخواسته من تو اغوش تو باشم
قول می دم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم
همه ی هستی قلبم تودو حرف خلاصه می شه
عشق تو بودن با تو دو نیاز زندگیمه
پرم از ترانه ی توگرچه واژه ها حقیرند
خوبه وقتی نیستی پیشم اونا دستمو می گیرند
راز عشق منو هیچ کس مثل مهتاب نمی دونه
تنها شاهد واسه غصه هام همونه
وای ا گه من این نبودم کاش می شد پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت
برسم به لونه ی تو سر بگیرم زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تورو داشتم
ا گه می شد واسه گریه سررو شونت می گذاشتم
******
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:6  توسط حمید
|
به چه مانند کنم...
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه-
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم...؟!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط حمید
|
عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.
عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.
عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.
عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:50  توسط حمید
|
به کوی دل شکستگان کسی سفر نمی کند
در این سرای بی کسی کسی شبی سحر نمی کند
به غم دوباره گفته ام بیا یبیا به خانه ام
بیا که دل دگر ز بودنت ضرر نمی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:42  توسط حمید
|
من و این قایق چوبی ، روی بی نهایت آب
همسفر با سیل اشکیم ، توی بیداری این خواب
از تو و دلت گذشتیم ، به شب و طوفان اسیریم
جات و خالی کرده یادت ، ازغم دوریت می میریم
به امید ساحل تو، از پس طوفان گذشتیم
اما ساحل صخره ای بود ، به ته دریا شکستیم
حالا ساحل مثل قبل ها ، دیگه گرم و دل پذیرنیست
حالا رو پهنه خاکش ، دیگه جای هیچ کسی نیست
بی خیال صبح فردا ، حالا قعر نشین آبیم
تو گریزازواقعیت ، میون گرمای خوابیم
سرسپرده به غروبیم ، دل سپرده به یه رویا
دنبال خورشید می گردیم ، توی تاریکی دریا
من واین قایق چوبی ، هنوزم چشم انتظاریم
خسته از خیسیه دریا ، توی فکرشوره زاریم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:12  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط حمید
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:48  توسط حمید
|
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:43  توسط حمید
|
با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بخدا من خودم رفتنیم
بخدا
بخدا
بخدا ....
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط حمید
|